ضد وهابییت
  
 این وبلاگ به بحث درباره عقاید وهاییون ، شبهات مطرح شده درباره شیعه ها و... بحث می کند
 
اردیبهشت 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 16 مهر ماه سال 1384
!!! خداحافظ
  من می روم تنها تر از تنها خداحافظ
 ای مهربان در خواب و در رویا خداحافظ
 ای کاش فرصت بود تا این درد سنگین را
 فرصت نشد یک درد دل حتی ، خداحافظ

  
  با اینکه در شهر شما هر روز می مردم
 اما کسی نشناخت دردم را خداحافظ
 من بودم و یک کوچه بی رهگذر هر روز
 بی یک سلام ، احوالپرسی یا خداحافظ

 
شنبه 16 مهر ماه سال 1384

  بیست وپنج دقیقه مهلت
  برای اینکه دوستت بدارم
  بیست وپنج دقیقه مهلت
  برای اینکه دوستم بداری
  بیست وپنج دقیقه مهلت برای عشق
  ...زمان کوتاهی است
  با این همه
  من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنار میگذارم
  تا به تو فکر کنم
  تو هم اگر فرصت داری
  بیست وپنج دقیقه
 !...فقط بیست وپنج دقیقه به من فکر کن
  ....بیا بیست وپنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز کنیم


 
یکشنبه 10 مهر ماه سال 1384
!!! خبر دارم
Image hosted by TinyPic.com

 
شنبه 9 مهر ماه سال 1384
هدیه

پرسیدی: الهه چه خبر از نذرت؟... آخ عزیز... عزیز
عاشق منم... که یار به حالم نظر نکرد.................. آره! درست روز تولدم .... چهل روز عهد من تمام شد و ساقی آن مواعید که کرده بود از یادش برفت... ... نوشته بودم که چقدر منتظر هدیه اش هستم برای تولدم.... چه شد؟ چقدر کرمش کمتر از آن بود که نصیب چون منی شود...
آخ... چقدر چله را در مقدم عشقش شکستن دوست دارم ... دوست داشتم... اما نشد ! اما یار به حالم نظر نکرد... یار به حالم نظر نکرد... یار به حالم نظر نکرد
.... ....
نه ! چه کسی میگوید چهل روز تمام شد ... آنقدر سی و نه را تکرار میکنم تا خودش چهل را بنویسد.... شاید روی سنگ قبرم ... چهل چله باید بگذرد تا شاید بر من گذری کنی... گاهی... نگاهی... آهی ...


 
دوشنبه 4 مهر ماه سال 1384
!!! گفت نه

    گفتم اجازه ی دل هست گفت نه               واحتمال پنجره را بست گفت نه

    گفتم که چشمهای تو را خواب دیده ام       یک شب حوالی بن بست گفت نه

    گفتم که پای تمامی این شعرها       امضای خیس چشمهای تو هست گفت نه

    تقصیر او نبود خجالت کشیده بود          از دستهای دیگر در دست گفت نه 

    پاییز بود و محوطه غمگین و بی صدا         او با تکان سر و دست گفت نه

    او رفت و جمعه ی من پر شد از غزل      تقویم شعرهای مرا بست گفت نه


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 36821


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها