| |
| شنبه 16 مهر ماه سال 1384 |
| !!! خداحافظ |
من می روم تنها تر از تنها خداحافظ ای مهربان در خواب و در رویا خداحافظ ای کاش فرصت بود تا این درد سنگین را فرصت نشد یک درد دل حتی ، خداحافظ  با اینکه در شهر شما هر روز می مردم اما کسی نشناخت دردم را خداحافظ من بودم و یک کوچه بی رهگذر هر روز بی یک سلام ، احوالپرسی یا خداحافظ
|
|
| |
| شنبه 16 مهر ماه سال 1384 |
|
بیست وپنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستت بدارم بیست وپنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستم بداری بیست وپنج دقیقه مهلت برای عشق ...زمان کوتاهی است با این همه من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنار میگذارم تا به تو فکر کنم تو هم اگر فرصت داری بیست وپنج دقیقه !...فقط بیست وپنج دقیقه به من فکر کن ....بیا بیست وپنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز کنیم
|
|
| |
| یکشنبه 10 مهر ماه سال 1384 |
| !!! خبر دارم |
|
|
| |
| شنبه 9 مهر ماه سال 1384 |
| هدیه |
پرسیدی: الهه چه خبر از نذرت؟... آخ عزیز... عزیز عاشق منم... که یار به حالم نظر نکرد.................. آره! درست روز تولدم .... چهل روز عهد من تمام شد و ساقی آن مواعید که کرده بود از یادش برفت... ... نوشته بودم که چقدر منتظر هدیه اش هستم برای تولدم.... چه شد؟ چقدر کرمش کمتر از آن بود که نصیب چون منی شود... آخ... چقدر چله را در مقدم عشقش شکستن دوست دارم ... دوست داشتم... اما نشد ! اما یار به حالم نظر نکرد... یار به حالم نظر نکرد... یار به حالم نظر نکرد.... .... نه ! چه کسی میگوید چهل روز تمام شد ... آنقدر سی و نه را تکرار میکنم تا خودش چهل را بنویسد.... شاید روی سنگ قبرم ... چهل چله باید بگذرد تا شاید بر من گذری کنی... گاهی... نگاهی... آهی ... |
|
| |
| دوشنبه 4 مهر ماه سال 1384 |
| !!! گفت نه |
|
گفتم اجازه ی دل هست گفت نه واحتمال پنجره را بست گفت نه
گفتم که چشمهای تو را خواب دیده ام یک شب حوالی بن بست گفت نه
گفتم که پای تمامی این شعرها امضای خیس چشمهای تو هست گفت نه
تقصیر او نبود خجالت کشیده بود از دستهای دیگر در دست گفت نه
پاییز بود و محوطه غمگین و بی صدا او با تکان سر و دست گفت نه
او رفت و جمعه ی من پر شد از غزل تقویم شعرهای مرا بست گفت نه |
|