نذرت؟... آخ عزیز... عزیز عاشق منم... که یار به حالم نظر نکرد.................. آره! درست روز تولدم .... چهل روز عهد من تمام شد و ساقی آن مواعید که کرده بود از یادش برفت... ... نوشته بودم که چقدر منتظر هدیه اش هستم برای تولدم.... چه شد؟ چقدر کرمش کمتر از آن بود که نصیب چون منی شود... آخ... چقدر چله را در مقدم عشقش شکستن دوست دارم ... دوست داشتم... اما نشد ! اما یار به حالم نظر نکرد... یار به حالم نظر نکرد... یار به حالم نظر نکرد.... .... نه ! چه کسی میگوید چهل روز تمام شد ... آنقدر سی و نه را تکرار میکنم تا خودش چهل را بنویسد.... شاید روی سنگ قبرم ... چهل چله باید بگذرد تا شاید بر من گذری کنی... گاهی... نگاهی... آهی ...
سلام...وبلاگت که خیلی باحاله و خوشگل.....
متنتم که زیبا بود...احساساتت همیشه بی غل و غش باشه
ایاشله به مرادت برسی
تاتا